روابط عمومی

اولین وبلاگ روابط عمومی کشور

 


 

 

کوته نوشته های حسين امامی  درباره ارتباطات، رسانه ها و روابط عمومی

Daily entries on Public Relations and Communications and Media

from Hossein Emami


     
 

Home

E-mail

Archive


 
  آخرين نوشته ها
 
 

::: تبليغات در آديداس، نايك و ري بوك
::: تولید محتوای بیشتر
::: روزنامه‌نگاري آنلاين؛ يك نشست تعاملي
::: وب سايت دكتر مسعود كوثري
::: روابط عمومي‌، خلاقيت و نوآوري مي طلبد
::: پايان نامه اي جديد درباره روابط عمومي الكترونيك
::: چرا وبلاگ روابط عمومي به روز نشد؟ و يك عذرخواهي
::: وبلاگ روزنامه قدس آمد
::: نگاهی به روابط عمومی
::: آمار کاربران اینترنت در جهان

 
  موضوعات وبلاگ
 
   
 

نمایش کامل لینک ها

 
 

  [راهنماي نمايش لينكدوني در وبلاگ شما]
آ
رشیو کامل

 
   
 

 

  RSS 2.0 Feed RSS 1.0 Feed


نوشته‌های وبلاگ: 1066
نظرات : 0

 

 

 
 

March 13, 2006

 

به كجا مي رويم

1-      بعد از تصادف كوچكي كه داشتم، شنبه، ماشين را در تعميرگاه ايران خودرو (نمايندگي 1009 – ابتداي خيابان پاسداران) براي صافكاري و رنگ گذاشتم، امروز بعد از سه روز كه رفتم به آن سر بزنم ديدم شيشه ماشينم شكسته است. رفتم از جواني كه در محوطه كارگاه  پشت ميز نشسته، علت را جويا شوم، گفت: خود به خود شكسته يا اصطلاحا خودكشي كرده! گفتم: چرا؟ هوا نه آنقدر سرد است و آنقدر گرم... حالا چرا همين طرف كه بايد صافكاري مي شد، شكسته و...؟ ديدم با بداخلاقي تمام و حالتي تهاجمي جوابهاي سربالا ميدهد و آخر سر هم كه گفتم حالا چه كسي بايد خسارت بدهد؟ گفت: متاسفانه ما!!!


بعد هم رفتم سراغ مدير داخلي كارگاه كه مرد ميانسالي است. همان سوال هاي تكراري را مطرح كردم و آن هم گفت: حالا مگه چي شده بيا بزن تو گوش من! ... قضا و قدره! شما بفرماييد بيرون ماشين حاضر شد به شما زنگ مي زنيم... به طرف اتاق مديررفتم تا ببينم چه خبره؟ مثل اينكه بدهكار هم شدم... خواستم بپرسم چرا بايد اينگونه امانتداري كرد؟ اين چه طرز برخورد با مشتري است؟ كه ديدم آقا هنوز تشريف نياورده اند و مدير داخلي هم از دورفرياد مي زند: به هر كسي دوست داري برو شكايت كن!


 نمي دانم چه بگويم. فقط بايد تاسف بخورم براي كشورم كه در آن قانون جنگل حاكم است. ولي دريغ از يك عذرخواهي ساده. كلمه اي كه در حال فراموش شدن است!  خلاصه منتظر تماس شان هستم تا ماشين را بروم تحويل بگيرم.


 


2- حدود يك ماه پيش در سيد خندان به طرف بالا پياده مي رفتم تا سوار ماشين شوم. ماشين پيكاني كه به سرعت در حال عقب آمدن بود به دستم زد ناخودآگاه و خيلي آرام گفتم: اوف! و بدون اينكه توجهي كنم به راهم ادامه دادم. بلافاصله راننده كه همسر و فرزندش داخل ماشين بودند ترمز كرد و جلو آمد و گفت: حالا مگه چي شده؟ اوف ميگي؟ داشتم شاخ در مي آوردم. زده به من و طلبكار هم هست. گفتم: ببخشيد كه دستم به ماشين شما خورد! گفت: وسط خيابون جاي راه رفتنه؟! گفتم: آقا با سرعت دنده عقب مي آيي و حواست را هم جمع نمي كني؟ گفت: چكار كنم ماشينم دنده هوايي نداره! خلاصه بگذريم... رفتار مردم عجيب شده...  اين اتفاق بارها براي من و شما و يا آشناهايمان رخ داده است. همه عصباني هستند و بي دليل پرخاش مي كنند.


معلوم نيست به كجا مي رويم و آخر عاقبت مان چه مي شود؟...

 

 Posted by H.Emami at March 13, 2006 12:43 PM

 نظرها:

ارسال نظر:










Remember personal info?




برای ثبت نظر کلمه submit را در کادر زیر وارد کنید.